حکایت باران و چتر - امضاء و خودکار و علیرضای من
آموزش, جامعه ايراني, سرگذشت من, متفرقه, موفقيت ۲۱م آبان ۱۳۸۸این حکایت رو حتما شنیدید که : یه روز اهالی یه دهی برای خواندن دعای باران جمع شده بودند . در بین خیل جمعیت فقط یک بچه بود که با خودش چتر همراهش آورده بود !
این حکایت رو میخوام ربط بدم به رفتار امروز عصر پسرم که شنیدنش براتون جالب خواهد بود و یک نتیجه مهم هم خواهد داشت
عصر که با پسرم تنها بودیم گفتم پاشو بریم هم روزنامه ای بخریم و هم یه دوری بزنیم . دم در دیدم یک خودکار هم داخل جیبش گذاشت . گفتم اینو دیگه برای چی برمیداری ؟ گفت : شاید تو راه ازم امضاء بخواهند !!! دارید اعتماد به نفس رو …
البته ایشون همیشه یک قلم و کاغذ یا مجله ای دستش هست هر جا بریم تا مشغول باشد و معمولا هم هیچ جایی در فامیل بند نمیشود و دوست دارد زود برگردیم خانه تا به نوشتن و طرح و مطالعاتش بپردازد . و حتما میدانید که ایشان کلاس دوم ابتدایی است و تازه دو ماه از کلاس دومش گذشته است !
بقیه قصه و نتیجه گیری از این حکایات بر عهده شما .
خلاصه علمی این رفتار در علم روانشناسی موفقیت اینه که باید آنچه را میخواهید برسید عملا رسیده و داشته بدانید و خود را در آن حالت فرض کرده و طبق آن نتیجه رفتار کنید . امروز عصر علیرضای من این درس را مجددا به من یادآوری کرد .
انشاءا.. به زودی این احتمال ایشان به عمل میپیوندد و ازش امضا میخواهند . کور شود هر آنکه نتواند دید .
راستی : پسر کو ندارد نشان از پدر ؟
و یه نکته دیگه : وقتی رسیدیم خونه ، خودم ازش امضاء خواستم تا اولین امضایش را به من بدهد و یادگاری داشته باشم امروز عصر ۵شنبه ۲۱ آبان ۸۸ .
۲ ساعت بعد :
این هم بگم علیرضا که همیشه نوشته های من در وبلاگم را میخواند و معمولا با من رقابت میکند بلافاصله پس از خواندن مطالب فوق و با سرعت تایپ عجیبی که من تعجب کردم این مطلب را در وبلاگ خودش نوشت . بخوانید و برایش نظر بنویسید .
۲۲م آبان ۱۳۸۸ در ساعت ۱۲:۲۶ ق.ظ
ایول به علیرضا
۲۵م آبان ۱۳۸۸ در ساعت ۷:۱۴ ق.ظ
به به خیلی لذت بردم. امیدوارم روزی فرزند من هم وبلاگ بنویسد و با من رقابت کند!
۲۵م آبان ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۴۹ ق.ظ
انشاا… محمد جان . خواستن توانستن است ! سلامت باشید . از اینکه با گرفتاریهای آنجا ، سری به این وبلاگ زدید ممنونم
۲۳م آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۸:۳۴ ب.ظ
Jedi Mifarmayd? Bacheyee 8 Salee va inghadar etemad be nafs? Amojon, batchyee 8 salee bayad bere 3 charkhee savari koee bejayee inkee be khone biyad va motaleatsho donbal konee… Motaleat bachaton chi hast? Tin Tin va Tilo? Ya Dastanhayee khob barayee batchee hayee khob?
Bad jaryan emza ghereftan chiyee? Inghadar adam az khod tarif nemishee… vaghean ke halam beham mikhoree az bazi az in khanevadeha ba tarbiyat batche hashon… OOgh
۲۴م آذر ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۵۴ ق.ظ
جناب جدی می فرمایید ! بله جدی می فرماییم .
مشکل افرادی مثل شما اینه که چون خودتون حسرتشو داشتین براتون سخته باور کردنش . بله علیرضای من تازه دو ماه دیگه ۸ سالش تموم میشه ولی مجله همشهری جوان که من برای خودم میگیرم رو میخونه . صدها جلد کتاب داستان و علمی برای خودش داره و صدها قصه کوچک و بزرگ از خودش گفته تابحال . هر روز هم کلی مسابقه و سوال علمی و ریاضی و … طراحی میکنه که من برایش پاسخ دهم و همه اینها مکتوب و به قول مرسوم این روها سند داره و سندش هم توی خونه ما موجود هست .
علیرضای من در کل ساعاتی که در طول روز بیدار است یا کتاب میخواند یا مینویسد یا نهایتا تلویزیون میبیند و یا در کامپیوتر خودش بازی میکند و کل اتلاف وقتش در روز به نیم ساعت هم نمیرسد . بله باور کردنش برای شما سخته .
من هم از خانواده هایی که الکی پز بچه شون رو میدهند بدم میاد . اتفاقا من فقط خواستم رفتارها و کارهای روزمره علیرضا رو بگم والا اگر میخواستم مثل اون خانواده ها ازش تعریف کنم نتیجه چیز دیگه ای بود آقا یا خانم جدی می فرمایید !
راستی مگه شما وبلاگ خود علیرضا رو نخوندین . وبلاگی که همه نوشته هایش مال خود همان علیرضای ۷-۸ ساله است و نشان خوب و مستندی از استعداد ایشان است . یه سر به وبلاگش بزنید که تنها نمونه کوچکی از نوشته های علیرضاست .
ناراحت نباشین و خودتون رو کنترل کنید و قبول کنید که همه مثل هم نیستند .