این حکایت رو حتما شنیدید که : یه روز اهالی یه دهی برای خواندن دعای باران جمع شده بودند . در بین خیل جمعیت فقط یک بچه بود که با خودش چتر همراهش آورده بود !

این حکایت رو میخوام ربط بدم به رفتار امروز عصر پسرم که شنیدنش براتون جالب خواهد بود و یک نتیجه مهم هم خواهد داشت

عصر که با پسرم تنها بودیم گفتم پاشو بریم هم روزنامه ای بخریم و هم یه دوری بزنیم . دم در دیدم یک خودکار هم داخل جیبش گذاشت . گفتم اینو دیگه برای چی برمیداری ؟ گفت : شاید تو راه ازم امضاء بخواهند !!! دارید اعتماد به نفس رو …

البته ایشون همیشه یک قلم و کاغذ یا مجله ای دستش هست هر جا بریم تا مشغول باشد و معمولا هم هیچ جایی در فامیل بند نمیشود و دوست دارد زود برگردیم خانه تا به نوشتن و طرح و مطالعاتش بپردازد . و حتما میدانید که ایشان کلاس دوم ابتدایی است و تازه دو ماه از کلاس دومش گذشته است !‌

بقیه قصه و نتیجه گیری از این حکایات بر عهده شما .

خلاصه علمی این رفتار در علم روانشناسی موفقیت اینه که باید آنچه را میخواهید برسید عملا رسیده و داشته بدانید و خود را در آن حالت فرض کرده و طبق آن نتیجه رفتار کنید . امروز عصر علیرضای من این درس را مجددا به من یادآوری کرد .

انشاءا.. به زودی این احتمال ایشان به عمل میپیوندد و ازش امضا میخواهند . کور شود هر آنکه نتواند دید .

راستی : پسر کو ندارد نشان از پدر ؟

و یه نکته دیگه : وقتی رسیدیم خونه ، خودم ازش امضاء خواستم تا اولین امضایش را به من بدهد و یادگاری داشته باشم امروز عصر ۵شنبه ۲۱ آبان ۸۸ .

۲ ساعت بعد :

این هم بگم علیرضا که همیشه نوشته های من در وبلاگم را میخواند و معمولا با من رقابت میکند بلافاصله پس از خواندن مطالب فوق و با سرعت تایپ عجیبی که من تعجب کردم این مطلب را در وبلاگ خودش نوشت . بخوانید و برایش نظر بنویسید .

  • Share/Bookmark